|
آثار منثور محمدرضا حاج رستم بگلو
|
واین که در ادامه میاید پیشانی کتابی است بنام خاطرات پینوکیوباخرملانصرالدین که مجموعه نامه های ماست از ۱۳۸۴تاهمین آخری های ...
واین همان نامه ی ما به جناب رشید خان کاکاوند است که گرچه نخستین پست از نخستین بلاگ ما بود اما نخوانده ایداش وگرچه رشید پبیش از آنکه جفایش بر لطفش چربیده باشد بهانه ای شد در پیدایش این نامه و از یوسف میرشکاک تا اعظم میر سلیم مصر بودند که مخاطبیتی این نبشته حتا در مقام -مذمومیت- در حد اندازه ی او نیست اما ما نمیتوانیم در مولفیت خودمان دست ببریم که همواره همگان را ازاین کار پرهیز داده ایم.
به نام واژه ویژه:نخستین هجا ، که نام نخستین آدمی ای بود ، که در پُندار خویش ، کیومرث[خدای کوهستان را، هنگام که او یکی بود و هیچ یکی جز او نبود] وا داشت تا بیضه بر ریواس بپاشد ، وفرجامینه ی این آمیزش جانی نباتی را، نخست مادرینه و پدرینه ی مردمی بیانگارد[ مشیک ومشیانک]، چنانچه در همین سوداپریشی ، هفت هزار سال بی درنگ ، صدو بیست و چهارهزار رند از وطن گریخته بر در ارباب بی مروت همین خاور میانه، بر طبل پور ابراهیم بزنند هریکی بیش تر یا ژرف تراز دیگری ، گرته از توراتی بردارند که خود از گرده ی [میترا ومیشنا واوستا] تسمه کشیده بود. خو بگیرند مردم خاور بر این باور تا آنجاها که همیشه های هنوز وحتا هنوزهای همیشه، هرنوزاد سودای پیامبری را به دنیا می آیدو می خواهد آمد. که چه ؟!ـ که یکی از میانه به سزاواری، بشود بزرگواری چون " شیخنا دکتر رشید خان کاکاوند"که شیخیت و شوخی نفله ریخته های زیر پاهایش هستندوعنوان "دکترا" کمترین صلتِ آکادموس به درخوریِ سرزمینش است که کالبد از خاک جندی شاپور داردوطبابت در شکسته بندی شعر در آکادمیای ذهن خویش.و گذشته از جسارت های خود در ادب وادبیات، همچنان وفادار به جمهوریت افلاطونی ، در حال اخراج شاعرانِ شاعر و شاعرِ شاعران است از "آرمان آکادموس آزاداسلامی ". وانگهی "رشادت"از نام کوچک، خانی ونجیب زادگی از سکنات مبارک، کاکایی وبرادر منشی های پارتی،از صمیمیت جوانان در دفترو دستک، وگریه های دل های سوخته بر زانوهای مشترک اش می ریزد، چنانکه برگ تاکستان در همین خزان و پاییزان. حالی، این اراجیف نامه،مشقی است درمکتب مبارکش، به پشتوانه ی اینکه ما نیز سازوکارِ[پورکانی ، رشادت پسندی،خانی ، برادری، شوخی وشیخیتی وملت و ملیتی را ]کم خوشه نچیدیم؛چه بسا ارادتمندی ما را پرشال دیده اند،پیاله وار. که" محمد" را سر سپاری به ختم وحیانیت و نبوت وحدانیت جبرائیلی گبرائیلی،"رضا" را تغرب به ثامن الهرچه و ضامن الکبوتر،"حاج" را خضوع به تمامت دیانت ابراهیم مزاج،"رستم" راآستان بوسی فرهنگ فروهری وجغجغ جغجغه ی تاریخ، و"بیگلو" راپستانک سوابق ملی ، از زرّین روزگار فئودالیک و اریستوکراتانه ی سرزمینم ، زنگوله به پای در گل نشسته بستند تا سر افتاده زپا بالاتر گیرانده شود! گویا زنگوله بندان، نهادن نام را کافی دانسته بودند. نیز ، نگهداشت ادب را وا می نهم به محضر حضرتش، تاهرکجا پای قلم از گلیم سلم درازی کرد، به قیچی خیاطی تنبیه شود، رحم نکنید استاد. جوهر قلم باید تاوان شتابزدگی پس دهد.درازی زبان جوهری ، ازآن خامه است، نه خامه به دست، این دست خامه نگیرد خامه بی دست نخواهد ماند، که حوادث را آبستنی روزگارمی اتفاقاند.نی آدمیان به اراده.
اماچه کنیم که هردو، تاپای خویش براین عرشه نهادیم، پذیرفتیم که درافتادن هایمان نیز، چون در گرفتن هایمان ادبیاتی باشد، کلماتی و فلواتی و نه البته صلواتی. چه کنیم که از"تمهیدات" تا"بوف کور"نبشته هایمان را نا نبشتگی بهتر. چه ، نا نبشته هایمان خود نبشته ننبشته، بثّ الشکوی است وتاريخمان ،[بی هیچ مناقشه ای در مثال]، پی در پی تراژدی هایی است از قتل عام عطار ، گریز ناصرخسرو، مرگ سهل انگارانه ی دقیقی،نیشابوریدن مغول ،شمع آجین کردن عین القضات، دست و زبان بر کشیدن از منصور، سووشون، تکفیرپسر سینا، بردار کردن حسنک، رگ زنی ازامیر ، خانه نشینی های مصدق، مرداویجیدن یزدگرد، اسکندریدن جم ، ظهور بردیاهای دروغین و... که کم نیستند وهمگی روی هم قادسیه هایی هستنددر ذهن وحشت زده ی شیرازواصفهان در محاصرات تیمور و تموچین؛ و دیگر،ازباختر تا خاور،چنان بر این کثری باور خو گرفته بودیم که اگر نبودندچنگیزها وبوسهل ها و عمر سعد هاو اسکندر ،خود جوی کوچه هامان راسواحل فرات در قادسیه هایی انگاشتیم و به بهانه ی تعزیت، در نقش هایی رئال بازیگری کردیم تا خواهران یکدیگر را ربوده به اژدرهاک بسپریم؛از گرسنگی صلت!؟ از تشنگی کاسه ی زرّین بی نیازی، سپس مرثیه خواندیم و آموختیم چگونه"چه کنم ، چه کنم " را کاسه بسازیم! باری، کشیدیم این بار زخم ها را به دوش؛ همیان به ریگ های "شبلی" انباشتیم، ابابیلیدیم. تا به رجم وانتفاضه"منزوی" ها را منزوی تر ، "هدایت" ها را خودکشی تر "پویندگی مختارانه غزاله ها"را چاووشی تر، غرفه خریده باشیم،نه البته "برجنات تجری تحتها الانهار" که بر همین کناره های جوی های تجری تحتهاالفاضلاب، حوریانی تصاحب کنیم از جنس همسرانمان که در بیست وچند سالگی، چنان پیرزنان قجر، مترّصد اند تا قهوه بخوردمان بدهند که چرا دیگر، شراب هایمان در خمره هاوخمره واره های اندام ایشان،جا نمی خواهد افتاد.کوالیات واِشربیات ومائداتی، آسمانی نِه، زمینی وزیر زمینی حتا نِه، پلشت وآغشته به زخم ها و خوره ها و در زندگی ها بخوریم وبیاشامیم که خورده باشیم وآشامیده باشیم؟!!تاپدرانمان همه ی غرامتِ همه ی همخوابگی ها بامادرانمان را ، از چشم های ما بستانند؛ تیغ در چشم ما کنند که هندوانه تر از چشم ما، چه خونی مباح می نماید، مجرم بدانندمان که چرا حسرت خوردیم که چرا به جای ایشان خدا با مادر ما نخوابید ، لاجرم صبحانه کوفت ، ناهار زهرمار و شام آخر یهودا شویم که خون خدا را به سی پاره نقره آب هندوانه وانمود شویم!مذمّت تاریخ کنیم به جای دسر، بعد از غذا لیچار قیلوله کنیم که نسل پدرانمان، با نصرت ها و هدایت ها و صادقی ها و...چه ، چه هایی که نکردند! نیمچه نیچه ای بپنداریم خود راکه خیلی حواسمان هست که با خیل مردان بزرگ چه کردند؟ وانگهی!پهنه ی آزمون فراهم است؛ تاریخ با سرعت نور تکرار می شودتا بازهم سال های کوری از خود دور شده باشیم، آنقدر که دیگر یادآوری درد های مردهای بزرگ وزنان بزرگتر خوشبختی مان را سخت نکند. جناب استاد که این که چه، مثل ملخ به نبشته هایم را چه نوع جنون بدمنشانه ای تشخیص خواهی داد نمی دانم ، وچه دانم های بسیار است در گرفتاری های اندرونی احساساتم ،ما را چه می شود ؟ تاکی باهم بی هم؟تا کی در هم برهم ؟ تا کی غم زمانه؟!
استاد، دکتر،آقا، رفیق، هی دیگر نمی دانم چه صدایت کنم لابلای سوت های این قطار واژه که هم بشنوی و هم خودش باشد ؛ خودت باشی . رشید، دلاور ، دِلیر، آری چه دانم های بسیار است، من از کجابدانم که دهان بندی ما از این دریا کفی افیون بود ،کاش کمی هم پاد افیون، "تریاک چشم های تو تر کم نمی کنند/ بالا گرفته است دگر کار اعتیاد". عاری، آری، من عادت دارم ،معتادم ، محطاط اما نی اَم. معتادم اما نه تنها به پادزهر به زهر، به هرآنچه زهرو شگفتا تولیدات آستین و گرمابه و گلستان ، کشنده تر از تولیدات شانه های ضحاک است ؛ آری چه دانم هاعاری تر از افیون درمانی شده ، این یکی را اما می دانم که"منزوی" به اعتبار تاریخ وچنته ی مولانایی اش ،دریافته بود که باید مولوی واری را همه ی عمر به پس از شمس مولوی مشق پس دهد . ونیز می دانم که تو اینها ار با حضور ذهن بهتری و کاربردی تری از بَری ، پس همه دلگیری اَم شاید باید از اشرافی باشد که بر اشراف تو برچگونگی های رندی و بی چگونگی های قلندری دارم . که دَرد ودُرد را آشنایی های مسبوقه داری و نزدیکی با دل های محروقه . باری شگفت از واکنش های داروغه وارت دارم. وچه می توانم گفت ؟ نمی توانم گفت ونمی توانم نگفت، که گفتنی ها را واکنش های شنونده می گویاند. کسوت تو استادی است وراهنمایی ، باری درین کسوت اگرمحلِّ درددل هایی وترمینال گونه گونگی جوانان ، هان ، هشدار! که شاعر محلِّ رازاست، رشید جان که سال هاست درد دل گذارانت ، واگویی راز می کنند و ما هر گز به اندازه ی مثقال َ ذرةً با همه این شلختگی ها وا ندادیم تارازی از حلقه ی کسوت بیرون شود .! حدود حرمت کجاست ؟ بهتر از هر کسی می دانی که برف چهره و آتش درونم دماوندی است ومسلکم پابندی . دیوانه واری هایم منحصر به فرد است اینبار و تجربه هایم ضربدری . اما اندکی زیرکی ،زیر چیزکی نهفته دارم که پیش از رانده شدن حفظ فاصله کنم . اگرچه آمدن هایم مشمول بیش از چند مرتبه در خواست بوده و نیامدن هایم بی اینکه "نَیا" ! رشید خان جان که همین ندا نشان می دهد که اگر نقطه ای راز حتا جابجا شود از خانی تا جانی را راهی نیست ، زودمی رساند آدمی را تادر شولای خانی، جانی ِ خان چوپانی شود . این بدنامی مرا که تو نیز این روز ها بر آن صحّه می گذاری و هرازگاهی ، مسیر نگاهی را هی می کنی که پی من نباشد و حتا گاهی می آگاهی ته مانده ی سنگ صبور هایم را به کدام صحّت وسلم ، کسی را چنان بر می آشوباند و بر می شگفتاند و چندین ماه چشمه ی اشک رانمی خشکاند ؟ گناه ما این بود که عاشقی را گناه ندیده وپنهان نکردیم. اَرنِه چرا هوس بازان ریاکار، را آتش ِ ارشادو مصباح الهدایه ها را در نمی گیرد ؟ وانگهی ازاین همه هم چیزو شریک گناه ، یکی را ازبدگویان ِ من را ، در بر نمی گیرد.وزین همه معشوقه های اسیر در فسق شاعر، حتا یکی نیست که این افشاگری های مزوّرانه را شهادت دهد؟ کدام یکی از هزارو یکی از همهرچگان اَم را سراغ داری به گواهی ؟ که به اغوای من گزیده شکوه کند ؟ که به آزار من خزیده نفله شود ؟ چه ؛ با این همه مردان با مدعا، هنوز دوستان یکرنگم در همین قطار دخترانی است که روزگاری هم قطار بوده اند. چه ایشان نیز به کاستی خود در دوستی و شرم از راستی من، بزرگوارانه مقرّند. و این جمله ایست که به یادگاراز همه ی ایشان[به تقریب] دارم :«تعریف تو ای شاعر، آنقدر بی ریا و دور انگار است از دوستی که در افسانه هاست انگار ، و آدم را به شک می اندازد. از اینرو ، رَکَب زدیم که مرکوب نباشیم .» می بینی ! پس دیگر چه جای خراشی از توست بر دل ، مارا؟ «هزاراشترمست آفریدم ازهرزن/ ولی نشدبه یکی هم کجاوه کج بزنم» !و ایشانی که[همقطاران] هاله ای از" گفته درباره ها" نقل کذب ایشان است، واحوال نبوده ی شان ، آئینه ی عبرت می کنیدکه عابران راسلامت عبور دهید؛آری ، ایشان خودهنوز ،معبّران خواب های دوستی من اند ونفرتی هرگزگونه های احساسات ششماتی ام را نوازش نکرده از سویشان ؛ مشکل جای دیگری است: عیار درد هایم بالاتر از معیارهای قابل حدس است! و این مجابتان می کند که زیر ورو بزنید؟!ریگ های شبلی را کارآمدی بیازمائید، آری زیرا تنها شما می دانید که که را می زنید وچرا میزنید؟ مردم که همواره حلقه ی شمایان را جز باور نکرده اند . دوسال وچند جهنم دیگر که هیچ ، دو قرن وچند دیگر راسر درآخور خویش کنیم به دلخوشی یک دلبر این وزوزها نمی نشیند، شهید زنده دارم استاد. درنیمانشینی های حواری پرورتوهمین میانسال زنی که تنها شعر خوانی های این گرگ رابه دوربین مجهز است، از نزدیک ترین بستگان همین آخری های دو سال چند جهنم دو چند بهشت است. همین مهتای ماه تا که بی قابل تشبیه به حتا ماه بود که تشبیه او به ماه ارفاغ به ماه بود واجحاف به او. ارفاغیدنا واجحافیدنا!هم او که همدردی وهمدرکی وهمدرهرچگی های ما، غایتِ آرزوی آدمی ازاینها بوده است و دلم گرفته تر از اینست که همه این عربده ها جواب ندارد. که باید قول امثال تورا نیز به پای همه ی می گویند ها بزنیم، می گویندهایم را به تو چه کسانی می گویند؟ آیا می گویند، هرگز با تو همپرداز در یک برهه نبوده ام. آیا می گویند از میان این قطاریکی تنها شایدمدّعی خیانت و خطا شود ازمن؟ که آن خودمنم ؟! آری، باری هرگز نه می گویند نه می فهمند نه می خواهند بفهمندوبگویندتان که این فریادها، فحّاشی های مولوی واری در هجران شمس واره ای است. او خود می داند و همه ی "او" هایم بهتراز کاسه های داغ تر از آش معاش می دانند که این کش و قوس ها و عشق پروری هاست و وفا وجفا و حتا خیانت هایش که فردای ادبیات است . واین سندی است بر زنده بودن عشق، زنده بودن شعر؛ شمایان دامن بالا ترک بکشید. قبایتان ،شولای متبرکتان ، خرقه ی طاماتی است ، خریدار لا طائلاتی است. تاب نجاست مجوسی ندارد . شما بروید از میان همه ی جوانان، تنها عدّه ای را از چنگ تعشّق و تعشّر نجات دهید که از قضا وجه تثنیه دارند،بدگویی کنید زخم هایی را که فرزندانتان نُچ نُچ وار خواهند خواند. که نچ نچ ِ ما به پدرانمان هنوز کفن خشک نکرده ، از سنگ زدن به در گذشتگان ادبیات . می شناسیدم ، می شناسیدم ، فباَیِّ الاءِ ربّکما تکذّبان؟!«منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن /منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن» بیایید بگردید ، جاکلیدی هایتان را که در مستی های جوانی گم کرده اید، در زخم های من با چارشاخی خِرمن به بادم دهید تا پیدا کنید باید هارا و فراموش کنیدد شاید هارا. کم به این ورطه کشاندندوتحمّل کردیم؟ کم به م اب ندادندولی گل کردیم؟ کم پراکنده شدیم از دم در های بهشت؟ به گناهی که نکردیم و قلم زودنوشت کم مرا بر سر بازار ملامت کردند کم نوشتیم ونخواندندو قضاوت کردند
قضاوت ، که هرچه می کشیم دراین سوم جهان از هم است و قضاوت به هم. قضاوت تا قساوت را چند موی ماموت فاصله است ؟ که قاضی القضات سبزواری راتا عین القضات همدانی ، همچنان کهکشان ها حائل است ؛ واینک این « من » زهدان تاریخم که دردهای هرجایی ام از اسپرماتوزوییدهای شما دربستر زخم زبانی تان حامله است. پدر درد های تاریخی شدید آقایان ، مبارک است و «مبارک» !!آن سیاه برزنگی است که دیروز لاله زار را محلّ مراودات شبانه و عاشقانه کرده بودو در لودگی هایش زخم ها را زیر میزی نشان پدر می داد. امروز اما ! مبارک! رئیس الوزرای اقصای دور است، که به میز بانی مرداویج ، در سعد آباد انار ساوه می خورد ، خَمار باده میکشد و عنقریب می رسد به فرودگاه تا پلّه های بوئینگ را سان ببیند! شمایان مواظب مبارک های دلتان باشید که با هیتلر کوچولوهایتان کنار بیاید . که لاله زار جعبه ی جادویی ، پژمرده نگرددتان که جام جم، ساعت شنبه منتظرتر شود ودلهره ی تائیس را دلارامی کند. که این یک گام ودو هوای باقیمانده تاصبح سرنیاید. سینه هاتان نچاید کسی ژاژ نخاید. نشاید، نباید ...و این "نون" -رشید- پیشبند محرومیت است که سهم همه در حلقوم یک نفر را روی یقه اش نریزاند. ایمن باشید ،ایمن که من پسبندی دارم از جاروی جادوگر ، حال آنکه خود موشی هستم که به سوراخ در نمیتوانم شد . « با ما منشین اگرنه بدنام شوی»
|
جاده را مه گرفته یا دود چراغ جادو ؟
چشام به جاده چشم به راهه دو تا چشم آهو
دست و دلم نمیره از هیچ کی به جز خودت خبر بگیرم
با قدم تو جاده نیم قدم نیست بگو بدونم بمونم؟ بمیرم؟
با هر مژه قفلِ یه قلبو رو خودت وا کردی
تُوُ قصه دست بردی و هی سارا و دارا کردی
دارو ندارمو با چشمات که روهم بذارم
بعیده حتا خودمو
دیگه بجا بیارم
کاش بذاری توو شب چشمای تو چشم بذارم
یا که منم یه بار برات طاقچه بالا بذارم
سر نترس داری و دریا دلی
نامه ای به حلقه ی نزدیک ترین دوستانم
«نام من عشق ایت آیا می شناسیدم؟ زخمی ام زخمی سراپا،می شناسیدم
می شناسد چشمهایم چشم هاتان را آنچنانی که شماها می شناسیدم
این چنین بیگانه از من رو مگردانید در نبندیدم به حاشا می شناسیدم»
آری چرا که نه؟
لابد چناچون پیش،کمی به خوبی .../.قدری از نزدیک../خیلی دور/خیلی خیلی دیر
خیلی جاهایم را اما خیلی بهتر از خودم حتا می شناسید.خیلی چیزهایم را.
مثلن( همین شاخهایم که هم همه جز خودم دارید می بینیدشان هم دارند درد می کنندرا ) کمی به خوبی
(دردی در دو گوشه ی مخم که دارددو شاخ کبیسه را از تو فرو می کند در مغزم تا از چشم هایم بزندشان بیرون )را
قدری از نزدیک دو نقطه.
شهرتم به بدنامی را از خیلی دورها و خوشنامی ام به سکس داغ را خیلی دیر تر از خواهرانتان می شناسید
شاعری ام را اما چه؟ شاعری ام را اما نه! که شاعری ام را چنان کوری ِ رودکی، کریِ بتهوون،شکم برآمده ی آناهیتا یا جعل ابراهیمی اش مریم،چهره ی خون مُرده ی منصور،و اندام آویخته ی حسنک.....
چنان همیشه های هنوز در پارانویای «می شناسیدم شناختیَ» موهومتان ،خفه شدنانه دارید دست و پا می زنید.
وهمه ی دستاوردد این مکتب مضضحک «می شناسیدم شناختی» تان شاید این باشد که خود را تماشاگرانی بپندارید از بیرون گود.
شگفتا،از بیرون گود به و در گود نگریسته و تنها چیزی که عاید چشمخانه ی هیزتان میشود،همانا گودی است.
گودی پای چشم هایم/پای چشمه ی گودی هایم.
چه نسبت غم انگیزی با گود و گودی دارید.گودالیانی گویا هستید در هیبت گودزیلایان دو پا،و دریغ
کزین دوپا یکی حتا به یک پای یکپایی من نرسد،یکپایی مرغ ثبات و صلابتم.
چونان همیشه می شوید که مثل مگس پگس در قنادی منادی دور شیرینی می رینید. آنگاه در آن حال و هوای شیرین هوس می کنید ابعاد زخم هایم را حدس زده در هر یک که خون چرکابی تر از آن یکی هاست، تنی زده زخمی تازه کنید. ..../زرشک!
چرا که به محاضات برخورد پایتان با کوچکترین زخم یا خراش ،ابعاد باور نکردنی هر یک را بسیار بزرگ تر از ابعاد دایره ی مخیله ی کودنتان خواهید یافت.
پس عمق هر زخم درست در نقطه ی مماس بر منحنی دایره ی مخیله ی کودنتان(که به اندازه ی مشت بسته ی تخمتان است)محکم میزند تود سر سرتان( که به اندازه ی تخم بسته ی خرتان است).ناگهان جمجمه ی پاهایتان در راس زانو ها، سرشار از کشک در کشکک به لقوه می افتد.ناخوداگاه جمعی ساق پاهایتان بافکی از زیر ران آویزان نخست یک گام پس کشیده سپس به تمامی عقب مینشیند.
آهان!
این عقب نشینی که از جانب اندامهای تحتانی تان روی می دهد وامیداردتان به « دست به عصایگی»
الف هایم را دزدیده دزدیده روی میل لام های دزدیده از پیش رزوه کرده خود را کوری میشوانید عصا به دست. به دره های عافیت می اندازانید خود را ،می افتادانید.ترس هایتان قبای احتیاط می پوشند و همچنان که در خود فرو می روید دلهره ای مزمن از چاک گریبانتان جوانه خواهد زد.
این جاهای ماجراست که می آموزید تحت لوای ولای لالایی ولای لایه ای از لالی در سرزمین لی لی، لالا،لولو و مرگ بر سازنده ی آپولو به جای ترجمه ها ،هرجمه ها و مرجمه هایی از پایولو کوییلو را ادای خواندن در بیاورید.
تهمت ها را دار دار ، امثال مرا دور دور نهیب می دهید تا پای گور.سرقت های حافظ از خواجو و سعدی را از «گوته» تا «تاگور » هندی آلمانی لهجه میگیرید.از سانسکریت تا لاتین اعقاب هند و اروپاییتان را زنده نگه می دارید بد جور،جنده نگه می دارید جوراجور.بسته های استفراغ شده ی نیچه را توسط جبران خلیل غیر قابل جبران به نشخوار می افتید.
نه روشنفکرانه که روشنفکرانه آنه انگبین هاتان را از پشت شیشه ی وشوکران گذرانده و سقراطانه آنه مراسم یکی از آخرین شام هارا ادا در می آورید.
-در بیاورید!
در می آورید ،سپس مریم مجدلیه را به مکیدن .تا وقاحت را دیپلم افتخار بگیرید مریم مقدس را نیز،ضریح مقرنس را نیز،کندوی مسدس را نیز،شحنه وعسس را نیز.« را نیز را نیز».
آهان تر!
....از اینجا به بعد را سفارش اکید دارید به فرزندانتان تا همه ی یواشکی چیز کردن هاشان پای کوتاه ترین دیواری باشد که خود را مثل« سوراخ فوری پلنگ صورتی »جلوی پای« یواشکی چیز کن ها» می اندازد.
سفارش می کنید همه کارشان یواکی باشد.
آری دوستان .پیش از آنکه خروس های بینوا حتا بخواهند بخوانند،هر یک از شما سی تسبیح شامقصود
انکار مرا ذکر گفته ،به هر یک از خودتان یا نزدیکترین آن یکی تان به کمتر از دو تلخی خیار فروخته اید
شب خوبی داشته باشید
راستش را بخواهيد حدود ده روز پيش من در كرج به منزل محمدرضا حاجرستم بيگلو رفتم و گفتگويي را با او در مورد اينروزهاي غزل انجام دادم.در ابتداي بحث بهنظرميرسيد كه يكساعت،وقت زيادي باشد ولي بعد از اينكه حرفها گلانداخت،معلومشد كه اينطور نبوده ونهايتا پس از يك ساعت حرفها به نوعي ناتمام ماند چرا كه بهلحاظ لزوم حضور در جلسهاي كه همان شب به دعوت شاعر آشناوصميمي روزگارما سركار خانم نغمهمستشارنظامي در منزل ايشان برقرار بود،وقتي براي ادامهي گفتگو نداشتيم.به پيشنهاد آقاي رستمبيگلو قرار بر اين شد كه ايشان بعضي حرفهاي ناگفته يا ناتمام را بهاضافه چندغزل تازه براي من بفرستند كه تا هنوز چنين اتفاقي رخندادهاست.پس ما از همين نوبت كمكم به درج اين گفتگو ميپردازيم با اميد به اينكه گفتگو بتواند شكل كاملي بيابد.
«-بخش دوم گفتگوهاي غزل معاصر را به محمدرضا حاج رستمبيگلو اختصاص دادهايم.دوستي كه من حداقل پنج،شش سالي است كه ميشناسمش و همينقدر بگويم كه به شناخت او از غزل روزگار خودش ايمان دارم.براي اينكه باز بحثهايي كه از طرف برخي دوستان مطرحشدهبود مبني بر اينكه شخص من جهت گفتگو را تعيين ميكنم و جوابهاي دلخواهم را ازمصاحبهشونده ميگيرم و براي اينكه بهقول معروف تسامح بيشتري برفضا حاكم باشد،قصددارم كه بخش عمدهي ماجرا را بهعهدهي خود ايشان بگذارم.بازهم با همين سوال شروع ميكنم كه در مورد هر بخشي از غزل اينروزها كه آن را بايستهتر ميدانيد،صحبت كنيد.اتفاقاتي كه در غزل اينروزها ميافتد واشاره به آنها لازمتر است.سمتو سويي كه شما پيشبيني ميكنيد وتجربههاي درست يا غلطي كه شكل ميگيرند.نظرات شما را ميشنويم با اين اميد كه اين گفتگو بتواند بري همهي ما رضايتبخش باشد.
-من در واقع در غزلي كه اينروزها اتفاق ميافتد ،دو شق ميبينم.يكي اين شق كه به هرحال يك سري تجربههايي اتفاق ميافتد كه عدهاي با آن مخالفت و عدهي ديگري موافقت دارند و قسمت ديگر هم برميگردد به اينكه در هرجاي دنيا،درهرزمينهاي،احساس شود كه چيزي براي اندوختن هست،ممكناست كه عدهاي دور آن جمع شوند و سعي كنند چيزي براي خودشان بياندوزند.اعم از نام ،نان وحتا دانش.اينكه فرد حسكند كه اين موضوع، آبشخور جديدياست واگر اينجا بتواند سيراب شود،تكاملي كه ميخواسته را پيدا كرده و ميتواند به اعتبار علمي تازهاي دست پيداكندكه خوب در اين جريان تجربههاي موفق،ناموفق،بد،متوسط و خوب هم اتفاق ميافتند.
اما گذشته از همهي اينها شق دوم جريانيانكارناپذيراست كه در واقع وجود دارد.جرياني كه حتا اگر تا همين حالا چيز ايدهآلي براي ارائه نداشتهباشد ولي حركتي است كه نشاندهندهي وجود انگيزهاست.يك انگيزهي ناخودآگاه و كاملا دروني و اين رويكرد نو به غزل آن هم توسط افرادي كه اگر قرار باشد از نظر اجتماعي دستهبندي شوند،به طبقهي روشنفكري جامعه مربوط ميشوند، فكر ميكنم دليلي است بر اينكه نيازي ناخودآگاه احساس شده كه بايد غزل را از دريچهي امكاناتي كه تا بهحال داشته و ازآنها استفاده نشده نگاهكرد.يا حتا از دريچهي پتانسيلهايي كه ممكن است به آنها توجهشدهباشد ولي تجربههايي جدي در آنها به منصهي ظهور نرسيدهباشد.اين ذهن ميخواهد كه كاركرد جديدي را از غزل بهدست بياورد.اما آنچه كه بهعنوان عقيدهي شخصي در خصوص آينده ي غزل و گذشته ي غزل بهخصوص از مشروطه به اينطرف به آن معتقدم،در واقع تزي است تحتعنوان تز پروتستانيزاسيون غزل كه اميدوارم روزي چاپشود .
كل ايدهي من اين است كه اگر ما به كليت و ماهيت غزل نگاه كنيم،بهنوعي ميتوان گفت كه غزل چكيدهي ادبيات كلاسيك فارسي است.به هرحال معيارهاي زيباييشناختي و اتفاقاتي كه در خود غزل افتاده،چه در حيطهي محتوا و چه در حيطهي زبان ،با توجه به قواعد ثابتي كه غزل دارد از قبيل وزن مشخص،داشتن مؤلفهي تثبيتشدهي رديف وقافيه و در نود و هشت درصد تجربههاي گذشته هم تغزليبودن متن مشخصاست.
اين متن باتوجه به اينكه چكيدهاي است كه از ديرباز خودش را حفظكردهاست و هنوز مخاطب ،شنونده،طرفدار،خريداردارد و هنوز جاي كار دارد،رفتهرفته شايد تبديل به يك شيء راديكال شده بود.شيئي كه در ادبيات كلاسيك ما يك مقدار جنبهي تقدسي داشت .شايد در فرصتهاي بهتري بتوان در مورد چرايي اين اتفاق صحبت كرد .آن موقع ابتدا بايد از چگونگي پيدايش غزل صحبت كنيم كه چگونه از قصيده جدا شد و به چه دلايلي به اين شكلي درآمد كه ما در حال حاضر داريم.افرادي كه به اين شيء راديكال وابستهبودند،احساسهاي مختلفي براي اين وابستگي در وجودشان بود.عدهاي احساس دين داشتند،عدهاي احساس مالكيت داشتند و همهي اين ماجرا به اين مهم برميگردد كه غزل قسمتي از سنت ديرين ما بوده و هست.حداقل هزار سال قسمت اعظمي از سنت و فرهنگ ما در ادبياتي رقمخورده كه غزل بخش بسيار مهمي از آن بودهاست.اين تصوربهوجودآمدهبود كه به يك سري از مولفههاي تثبيتشده در غزل نبايد دستزد و اگر به اينها دست بزنيم ،كل تشكيلات و سازمان غزل فرو خواهد ريخت.اين تصور بهوجود آمده بود كه هرچيزي كه افاعيل متقارن داشته باشد ،بهاضافهي حدود ده،دوازده بيت با جنبههاي تغزلي ورديف وقافيه و مصراع اول بيت اول مقفّا،غزل است.اين شناخت ابتدايي ما از غزل بوده اما مسائلي كه من عرض كردم در مورد شيء راديكال شدن غزل، اين بوده كه حتما بايد تغزلي باشدوفرم زباني وساختار زباني از پيشتعيينشده داشتهباشد .در صورتي كه اگرما تعريف ابتدايي غزل را به رسميت بشناسيم،ميتوانيم تمامي مسائل باقيمانده كه به عنوان مؤلفهها وپارامترهاي غزل در نظرگرفتهشده را يا بشكنيم يا با آنها كنار بياييم يا آنها را تغيير دهيم و يا به نحو نويني از آنها استفادهكنيم.حالا من نميخواهم مارتين لوتر باشم ولي در واقع در ذهنيت من اين اتفاق ميافتد كه ميبينم جامعهي ما جامعهاي در حال توسعه وگذار از سنت به مدرنيسم است.حالا ما ميآييم به غزل نگاه ميكنيم.غزلي كه يك عنصر كاملا سنتي و كاملا كلاسيك است.در عين حال ميبينيم كه جامعهي مدرن ،هم به لحاظ فلسفي و هم به لحاظ كليهي انگارههاي فكري با آنچه كه مؤلفههاي شناختهشدهي غزل است،در حال تضاد و تقابل است.مثلا اگرچه محوريت ومركزگرايي وقرينهها از مؤلفه هاي ابتدايي مدرنيسم بوده ولي در نهايت خود مدرنيسم از اين مؤلفهها فرار ميكند .مثلا زيبايي شناسي فرهنگ سنتي ما به طورياست كه يك آيينه را وسط قرار ميدهيم و دقيقا به شكلي متقارن يك چراغلاله اينطرف آيينه ميگذاريم و يكي آنطرف آيينه.حتا معماري ما همينشكلياست.حوض ما،فوارهي ما،محراب ما ومنارههاي مسجدهاي ما همه قرينهسازياست.در صورتي كه در معماري مدرنيته دقيقا عكس اين اتفاق ميافتد.شما در طراحي نماي ساختمان ميبينيد كه يك مثلث كاملا مختلفالاضلاع كه ممكناست يكي از اضلاع آن هم انحنايي به بيرون يا داخل داشتهباشد، از ساختمانهاي زيبا شناختهميشود.
اگر ما شعر سپيد را به عنوان شعرمدرني كه در ادبيات ما نفسميكشد در نظر بگيريم،در شعر مدرن ما دقيقا همين اتفاق افتاده است.اين شعر با افاعيل عروضي بهجنگ برخاسته،هرگونه قرينه و هرگونه ارجاع به محوريتهاي خاص اعم از قافيه يا وزن را ناديده گرفتهاست.ممكن است كه ما وزن راصرفا قرينه فرض كنيم ولي خود افاعيل عروضي چون در تكرار مصراع را ميسازند،بازهم يك محورگرايي ديگر دارند.
حالا چه اتفاقاتي دارد در غزل ميافتد. . . .
سومين بخش گفتگوی من با محمدرضا رستمبيگلو پيش روی شماست.من فكر میكنم كه نكات قابل توجهی در اين گفتگو مطرحشدهباشد كه حتا اگر چيزی برای آموختن نداشتهباشد،سؤالاتی جدی و مهم را پيش روی دوستان میگذارد.شايد اگر طرف اين گفتگو میخواست به سؤالات پاسخهايی قشنگ و قانعكننده بدهد،خيلی راحت از پس اين كار برمیآمد ولی قصه اين است كه از يك زاويهی ديد خلاق هنری نمیتوان راحت و بیدردسر به قراردادهای آكادميك اطمينان و بسندهكرد.بههرحال در ادامهی اين گفتگوها سؤال و جوابهايی سازنده از اين دست بسيار خواهيمداشت.
”-ضمن صحبتها رسيديم به يك نكتهي مهم كه فرم روايي است.چيزي كه در اين سالها از نظر كمي برجستهترين بخش تجربيات غزلسرايان جوان را شامل شدهاست كه گاهي به اتفاق رسيده و در بسياري موارد هم سعيشده كه اتفاق بيفتد.من به عنوان يكي از علاقمندان غزل در اين سالها شاهد بودهام كه اين تجربيات روزهايي به داستانوارگي كشيده شد.يعني خود من اعتراف مي كنم كه در برههاي داستانهاي كوتاه منظوم مينوشتم و خوب اسمشان را هم غزل ميگذاشتم.نظر شما در مورد كارهايي كه در اين راستا اتفاق ميافتد چيست و به بيان ديگر براي اينكه سؤالم مبسوطتر باشد اين را ميپرسم كه به نظر شما تفاوت فرم روايي در شعر با روايت در داستان چيست؟
-اين سؤال شما خيلي به من كمككرد.من همانجايي كه داشتم در بحث فرم دستوپاميزدم و سررشته را گمكردهبودم،دقيقا ميخواستم به همين روايت اشاره كنم .صحبت كردم از شكل فرماليستي و داشتن ابتدا وانتها و دوباره هم اينجا ميگويم كه اين ابتدا و انتها لزوما نبايد حس شود.شايد دوباره به شكل ناخودآگاه در پشت متن وجود داشته باشد.دقيقا همين فرمگرايي يكي از بزرگترين منشأها و نطفهي بهوجودآمدن روايت در شعراست.يعني زماني كه شما يك ذهنيت فرمگرا داشته باشي،ناخودآگاه ذهنيت شما روايي ميشود. يعني شروع ميكني،به چيزي ميپردازي،راجع به آن چيز صحبت ميكني و توضيح ميدهي،اتفاقاتي راجع به آن چيز ميافتد،براي خود آن شيء اتفاقاتي ميافتد و بعد هم پايان ماجرا كه باز هم ميگويم ممكناست اصلا آن پايان وجود نداشته باشد و يك پايان كاملا باز و غيرقابل تشريح داشتهباشد كه به عهده ي مخاطب گذاشتهشود و خيلي اتفاقات ديگر كه در شعر سپيد ما افتادهاست.بله!روايت يك رويكرد خيلي مشخص وخيلي برجسته داشته در غزل امروز ما كه كاملا مشهوداست و باز من فكرميكنم كه بزرگترين علت آن گرايش به فرم بوده يعني اينكه همان موقع كه ذهن فرماليستي شده دوباره برميگرديم به همان نقطه كه يك روايتي را در نظر گرفتهاست.اينكه حالا روايت بايد باشد يا نه؟ باز به همينجا ميرسيم كه ذهن شاعر آيا هميشه بايد با اين بايدها و نبايدها درگير باشد يا ذهن شاعر بايد درگير آفرينش باشد؟يعني بايد اتفاقهايي براي شاعر بيفتد و شاعر بيافريند.در حيطه ي قلم و شعر آفرينش و خلاقيت داشته باشد.زماني كه خلاقيت داشت،همهي اينها هست.روايت در شعر ما و شعر جهان از ديرباز وجودداشتهاست.اين شكل روايي در ادبيات ما و بيشتر در قالب مثنوي بوده كه اصلا از اين قالب براي گفتن حكايت استفاده ميشده است.در غزل ما اين شكل روايي وجود داشته است.در غزلهاي مولانا اين شكل به كرات وجود دارد مثل همان غزل «چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون».شما مي بينيد كه روايت خيلي قشنگ با «چهدانمي»شاعر آغاز ميشود وبعد شروع به توضيح اتفاقاتي كه افتاده ميكند و حتا در پايان هم يك جمعبندي دارد كه من فكر ميكنم اگر باز ارجاعي به مبحث فرم داشته باشيم،از مولانا ميتوان به عنوان يكي از بزرگترين شاعران فرماليست نامبرد.
و اما در مورد روايتي كه در غزل امروز ما جارياست. اينكه آيا شعر ما حتما بايد ابتدا وانتهايي داشتهباشد يا نه ،به متن برميگردد.متن ميتواند پارودي باشد.ميتواند دقيقا در مسيري حركتكند كه يك ضدروايت باشد.اما ما يك مرز مشخصي داريم.اينكه ما بياييم و در يك شعرمان شروع كنيم به داستانسرايي مثلا.حالااين رمانمحورشدن شعر يكطرف قضيه.ما بياييم و شروع بكنيم با شعرمان مرتبا داستان بسازيم.مثلا يك جرياني را شروع كنيم و راجع به آن توضيح بدهيم.ما حتا در غزلمان هم تجربهي ناموفق روايت داريم و آن تجربهي ناموفق روايت در واقع همانجاييست (اين برميگردد به سؤال شما) دقيقا همانجاييست كه روايت داستاني اتفاق ميافتد نه روايت شعري.روايت داستاني مؤلفههاي خاص خودش را دارد،روايت شعري مؤلفههاي خاص خودش را.حالا قراراست در مورد اين صحبت كنيم كه ازكجا ميشود فهميد كه يك روايت ميتواند يك روايت داستاني باشد يا يك روايت شعري؟
-نه.اين را كه اصلا مخاطب حس ميكند.يعني شما وقتي كه يك شعر روايي را ميخواني و ميبيني كه آن ماهيت شاعرانهاي كه بايد،در آن شعر نيست و يك واقعه از جايي شروع ميشود و بهجاي ديگري ختم ميشود،به اين نتيجه ميرسي كه حتا نميتواني به آن داستان نام بدهي و با كمي احتياط ميتواني به آن بگويي حكايت.
-البته نقطهي مقابل اين ماجرا هم اتفاق ميافتد. يعني گاهي ما در بعضي داستانها ميبينيم كه آنقدر اتفاق شاعرانه هست كه روايت ديگر روايت شاعرانهاست.
-بله.البته من هم اين نكته را به تجربه قبول دارم.ولي من با توجه به
اينكه روايت در غزل اينروزها بحثي كاملا جدياست،
ميخواهم جواب سؤالي را كه از خيلي افراد ديگر از جمله آقايان حسين منزوي،شمس لنگرودي،هرمزعليپور،محمدمستقيمي،بهمن رافعي و...پرسيدهام را از شما هم بشنوم. جالب اين كه ميتوانم بگويم تقريبا هيچ دو جوابي هم به هم شبيه نبودهاند مگرجوابهاي كليشهاي آكادميك كه از توي كتابها حفظ شدهبودهاند و ربطي به خلاقيت و تجربهي شخصي افراد نداشتهاند.
من ميخواهم تفاوت ماهيتي روايت در شعر و داستان را از نظر شما بدانم.
-راجع به تفاوت ماهيتي روايت در شعر و داستان، در واقع من ميخواهم اعترافي بكنم و آن هم اينكه اين سؤال ،سؤالي فوقالعاده دشوار است و حتا ميخواهم بگويم كه خود من كم به اين موضوع فكركردهام.چيزهايي هم كه الان ميگويم كاملا بداههاست.يعني تا بهحال بهطور مشخص راجع به اين مسأله فكرنكردهبودم.چون هميشه با حسم در اين زمينه فكركردهبودم و تصميمگرفتهبودم و حرفزدهبودم.اما يك نكتهي مشخصي وجود دارد و آن اينكه اگر قرار باشد ما داستان يا بهقول شما حكايت تعريف كنيم ،هيچ لزومي به گفتن شعر نيست و حتا اگر اين اتفاق افتادهباشد،من به جرأت ميتوانم بگويم كه ما اسم آن چيز را شعر نميتوانيم بگذاريم.ميتوانيم بگوييم منظومه.حالا كجا ميشود تشخيص داد كه اين روايت شاعرانهاست يا داستاني؟دشواري سؤال هم دقيقا در همين نكتهاست.يك داستانسرا هم در ديدگاه همهي ما يك هنرمنداست.يعني دوباره هردوي اين شكلهاي روايي منشأهنري دارند.اگر داستان كاملا يك امر فني،صنعتي بود،ميشد مرزهايش را كاملا مشخص كرد ولي چون آبشخور ومنشأ هردوي اينها هنرياست،اينجا كار سخت ميشود كه اگر ما بگوييم اتفاقشاعرانه،ممكن است به داستانسراها بر بخورد كه آقا مگر فلان خلاقيت در كار ما نيست؟... “